گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند..
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:7 توسط مون
باروت می وزید
دستان باد در هوس شاخه می شکست
دستان باد ..
آن سان که برگ می لرزید
در کوچه های ما
تابوت می وزید..
+
نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:47 توسط مون
|
اگر قرار بود در مورد هر چیزی بنویسم برایم راحت تر بود از نوشتن در مورد دوست خوبم
هادی که امروز سال روز تولدش است و مدام با خودم فکر می کنم چه طور می توانم به کسی که این قدر وجودش مغتنم است و محبتش بی دریغ، نشان بدهم که قدردان دوستی اش هستم و هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر احساس ناتوانی می کنم. و فقط می توانم همین قدر بگویم که داشتن چنین دوست نازنین و فرهیخته ای برایم بسیار باعث افتخار و خوش بختی ست و همه ی چیزهای خوبی که در دنیا وجود دارد را از صمیم قلب برایشان آرزو می کنم و راستش به نظرم باید این روز را نه تنها به ایشان بلکه به خودم و بقیه ی دوستان شان تبریک بگویم.
+
نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:24 توسط مون
سیب از حوصله ی درخت می افتد .
+
نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:0 توسط مون
|
وقتی غرور خسته ی گنجشک
با قار قار کنار بیاید ..
وقتی بهار بیاید .
وقتی نشسته باشی و آن گاه
در کوچه های مه گرفته و ابری
باران بهانه بگیرد
وقتی بهار بیاید
وقتی بها...
بغضی گرفته راه گلو را
بگذار
بگذار
بگذار بیاید ..
+
نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:34 توسط مون
در قدم های شما می رفتم ؛ درساعت های عزیزی که ماهی های جهان ،خودشان را در عمیق ترین نقطه ی آب ها حبس می کنند؛ و جان ام به باران، تَن می زد . صدای تان در گوشم بود و سکوتی دلنشین برقرار. بی آینده بودم ، بی هراسِ از زمان ، و مهربانی تان بر شانه هایم می ریخت بی این که سنگینم کند..
این ساعت ها مال شماست و برای ماهیِ خیال من،که هی لیز می خورد تنها یک نفر کافی ست . یک نفر که بتواند زمان را در کوچه های صبح ،مالِ خود کند و در انزوای بهترین دقایقش، راهم دهد ..
این صدای کیست که حافظه ام را دور می زند و در باز خوانی جهان،تلخی ها را این همه گوش خراش و عاصی فریاد می کند؟این صدای کیست که این همه در من است و زنگ ِصدایش پرده ی گوش و جانم را پاره می کند؟
شکستن کار آسانی ست .. در دست هایِ شما، تمرینِ از یاد بردن کار آسانی ست .. خوابیدن در پیراهنی با فلسِ ماهیانِ از یاد رفته، کار آسانی ست .. باورِ دروغ هایِ کوچکِ مهرآمیز، نیز ..
+
نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 20:10 توسط مون
|
بهار می رسد از راه و باز اسفند است..
+
نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 15:36 توسط مون
ساقی
تقدیر لحظه لحظه ی این جام دست توست
ایام مست توست
تا وام دست ماست
شب را پیاله کن ..
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 1:14 توسط مون
تازه از راه رسیده بودم که داستانم را نوشتی ، چشمانم را بستی و تیری در شقیقه ام خالی کردی ..قرارمان در چشم های بسته گم شد ؛ در داستانی با پایانی خوش و در ابتدای برفی که به سرخی می زد ..
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 20:34 توسط مون
|
در من رها شدی
و هزار روز در من یله دادی
و دلتنگی با قلب ام جوش خورد ..
+
نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 0:55 توسط مون
|
زنجير بر سينه ي ماه
و دايره اي از ابر
و آستيني خيس
و كناري خالي ..
به همين سادگي برگزار مي شود .
از مكث هاي بي دليلام مي گويم
از لحظه هاي در خويش و بي خويشيام
از برفي كه در صداي توست و نمي بارد
از اين همه درخت هاي بلند كه اين آشيان خالي از جفت را محاصره كرده اند
و از مرارتي كه به دل ناگفته مي ماند ..
پ.ن : تذكرات دوست خوبام
شهاب رو در نوشتن اين شعر لحاظ كردم و خيلي هم از توجهاش ممنونم .
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:36 توسط مون
|
نزد نهرهاي بابل نشستيم ، گريه كرديم و بربط هاي مان را به شاخه هاي بيد آويختيم .
" مزامير داوود "
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 20:54 توسط مون
|