تبليغاتX
moon
عاشقانه های بی مخاطب

تابستان زرد است وقتی گندم زار از تو می گوید... وقتی در انتهای شبی غمگین انگشتت مدام به سمت چیزی نشانه می رود تا  میوه های نوبر را لمس  نکند.. وقتی شاخه های این شب دوردست تر از آن می شود  که بتوانی مثل یک سیب  از حوصله ی درختی اش بیفتی .. تابستان زرد است و زرد می تواند رنگ متفاوتی باشد ..گندم زار می تواند از گندم زاری استعفا دهد..  کمی عصر به من بدهید.. کمی راه شیری ..کمی ماه که بتابد بر گندم زار روبروی اتاقم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:22  توسط مون  | 

پیوسته با چهره ام مهربانی
به سان نور که با چهره ام پیوسته
...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:1  توسط مون  | 


اول از همه یه مرتب کاری و پاک سازی اساسی می کنم: چیزهایی که برام جنبه ی خصوصی داره یادداشت ها فایل ها نامه ها و بعضی عکس ها رو از بین می برم. می دونم که زیاد وقتم و نمی گیره اما برام مهمه که هیچ چیز که به دردبقیه نخوره از من باقی نمونه .به خواهر و برادرهام زنگ می زنم و باهاشون حرف می زنم( اگه بشه می بینمشون) دلم می خواد صداشون و بشنوم سعی می کنم که خوب صداشون و به خاطر بسپارم .برای پدرو مادرم و خاله ام که یه جورایی مامان تقدیریه منه هدیه می خرم و بهشون میگم که چه قدر دوسشون دارم و متاسفم که براشون دختر خوبی نبودم از پدرم به خصوص خیلی دلجویی می کنم شاید باهاش برم بیرون قدم بزنم یا حتی یه سفر کوچیک چند ساعته.. باهاش می رم یه رستوران و حسابی غذا می خورم. می ذارم برام بستنی بخره و براش حرف می زنم و می خندم .می خوام خاطرات بچگی م براش زنده بشه ..
دلم می خواد یکی از دوستامو ببینم.. دلم می خواد تا اخرین لحظه پیش اون باشم .دلم می خواد موقعی که دارم می میرم دستم و گرفته باشه. اما می دونم که این کار خیلی خودخواهیه دلم نمیاد چنین کاری کنم هر چند خیلی به من ارامش بده. شاید سعی کنم که یه ساعتی ببینمش اما اگه نشه اصراری نمی کنم .بهش زنگ می زنم و کلی باهاش حرف می زنم از چیزهایی که دوست داره بشنوه براش تعریف می کنم و.. 
دلم می خواد داداش بزرگم و حتمن ببینم و ازش خداحافظی کنم دلم می خواد یه کم تو بغلش گریه کنم تنها چیزی که دارم و خیلی دوسش دارم آی پادمه دلم می خواد بدمش به اون .
ساعت های پایانی که نزدیک می شه حموم می کنم یه لباس ساده و قشنگ می پوشم برا ی خودم یه فنجون قهوه درست می کنم جلوی کامپیوتر می شینم و به اینترنت وصل می شم . دلم می خواد ساعت های آخرحتمن به اینترنت وصل باشم اونجا کمتر احساس تنهایی می کنم شاید یه پست بنویسم وبلاگ های مورد علاقه ام رو می خونم اهنگ هایی که برام خاطره انگیزه گوش می کنم به خاطرات خوبم فکر می کنم عکس افرادی  که دوست دارم و نگاه می کنم وبه این فکر می کنم که چه خوب که کسی اون قدر به من وابسته نیست که بعد از مرگم خیلی غصه بخوره .به خدا فکرمی کنم به اینکه چه قدر با من مهربونه و با اینکه آدم خوبی نبودم باز هم   به من نشون داد که دوستم داره. اینکه قبل از مرگم افتاده و سربارم نکرد و اینکه به من فرصت داد که آماده بشم.دلم می خواد همون جا پای کامپیوتر باشم تا لحظه ی آخر ..
نجمه ی خوبم ممنون ا زدعوتت ...ممنون از دوستیت


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 23:50  توسط مون  | 

مستی در اندازه های کاش.. وقتی که سرت گرم است.. وقتی که این صدا توی این گوی می برد تو را با خودش.. توی این گوی می روی با سرت.. سرت گرم.. گرم.. گرم.. مستی در اندازه های کاش.. که تلخی را تشدید می کند.. که سرت را و فقط سرت را گرم می کند.. رد پاها را پر رنگ می کند ..مستی رخوتی عظیم می شود که شب ات را ژرف تر می کند .. توی دیالوگی پرتاب ات می کند که نمی خواهی در آن شرکت کنی.. مستی چنان به گریه ات می اندازد که ملاحظه ی چهره ات را نکنی ... مستی گریزهایی می زند به نقطه هایی از ذهنت که توی تاریکی پنهان شده اند ..مستی اندامت را هدایت می کند به سمت غرقه گشتن ..  گیجت می کند و نمی کند..  روحت را از گنگی همیشگی خلاص می کند..  تو را داد می زند.. تو را به چیزهای دور پیوند می زند.. مستی.. تنهایی.. غم عالم..
من به کسی ربطی ندارم .

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 2:31  توسط مون  | 


هوا تاریک شده است ..تنها نور کمی که از مانیتور کامپیوتر می تابد اتاق را اندکی روشن کرده است
همهمه ای آرام از دور ها به گوش می رسد.. صدای بازی بچه هاست .. به این فکر می کنم که آدم ها گاهی مسافت های طولانی را برای کنار هم بودن طی می کنند اما لحظاتی هست که این مسافت ها در چشم برهم زدنی از بین می روند بی اینکه تو در از بین رفتنشان نقشی داشته باشی .. گاهی عصرهای دلگیر روزهای تعطیل بی اینکه تو نقشی در آن داشته باشی شادی بخش می شوند.. ابرهای تیره  از آسمان قلبت کنار زده می شود..   از خودت راضی هستی .. و همه ی این اتفاق ها زمانی می افتد که تو از جهان طلب کار نیستی. با جهان در جنگ نیستی ....

آرام ام چنان که گویی تو را در کنار خود دارم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 20:16  توسط مون  | 

میله ها مکرر می شوند
و چشم انداز تا به دیده آید، به زرد می گراید.
دستان ات را بیهوده می خواهم تا به پگاهی دل خوش دارم
تو را در اندوه مهانی گم کرده ام .

+ نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387ساعت 12:33  توسط مون  | 


چه قدردلم حرفای مهربونی میخواد.. چه قدردلم میخواد یکی یاد من که می افته دلش پر از محبت بشه ..چه قدر دلم می خواد یکی قربون صدقم بره.. قربون صدقه ی موهای کم پشتم پوست تیرم ..قربون صدقه ی چشمای ضعیفم که تار می بینه .. قربون صدقه ی بینی بزرگم قیافه ی خیلی معمولیم  ... قربون صدقه ی سر زبونی حرف زدنم.. قربون صدقه ی بدن لاغرم.. قربون صدقه ی بد نشستنم قوز کردنم بد راه رفتنم.. قربون صدقه ی کج خلقی هام دلخوری هام دلتنگی هام بهانه گیریام..  قربون صدقه ی خل بازی هام لوس بازی هام بچه بازی هام.. قربون صدقه ی حماقتام بلاهتام نادونی یام خنگی یام.. قربون صدقه ی .... چه قدر دلم می خواد یکی منو با همه ی نقص هام دوست داشته باشه.. نقص های من بیشتر از بقیه ی چیزها خود من هستند...چه قدر دلم می خواد یکی نقص های منو دوست داشته باشه بلکه منم دیگه ازشون خجالت نکشم و به راحتی باهاشون روبرو بشم..  تا شابد بتونم خودمو دوست داشته باشم و فکرکنم که با همه ی این نقص ها می تونم کامل باشم .

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 18:27  توسط مون  | 

چیزی تغییر نکرده است و نمی کند.. تمام این مدت زندگی من مثل یک پرانتزی که توی یک  جمله باز می شود چیزی از قلم افتاده بود چیزی که الان که خوب نگاه میکنم می بینم همان بهتر بوده که این پرانتز باز نمی شد شکل کلاغی که توی یک صفحه با حروف مرتب به شکلی ناهنجار خودنمایی میکند  همیشه لحظاتی هست که آدم میخواهد فکرکند که شاید بشود گریزی زد به یک جایی که هیچ  وقت خودت را متعلق به آن ندانسته ای جایی که مدام در حال ابراز باشی توی یک فضای خالی بدون اینکه انعکاس این صدا توی زندگی اطرافیانت شنیده شود.. جدا شدن از همه کار آسانی نیست شاید مرحله هایی هست که به تو کمک می کند محدود کردن و محدود کردن و در اخر کندن. اینکه هدفت پیدا کردن یک جور آمادگی باشد و این وسط ها ناگهان فراموش کنی که میخواستی چه کار کنی این وسط ها چیزهایی را بفهمی و متوجه بشوی که شیرینی وتلخی اش آنقدر در آمیخته اند که قابل تشخیص نباشند کشف های کوچکی که تو را بر میگرداند به چیزهایی که تو به خیال باطلت از آنها کنده شدی
همیشه در لحظاتی که احساس غم یا اندوه و یا سرخوشی بیش از اندازه کردم در لحظاتی که به گمانم اوج های یک زندگی محسوب می شوند خودم را نشناختم نتوانستم خودم را تجزیه و تحلیل کنم از درک خودم درمانده شدم و این قدر این احساس بیگانگی شدت گرفت که خودم را فراموش کردم مثل شخصیت یک کتاب که درست پس از خواندن فراموشش کنی از بس که گنگ و سربسته بهش اشاره شده است ..نمی توانم بگویم که چه قدراحساس سرخوردگی میکنم چه قد راحساس کسالت از روزهایم ..همش به یاد فیلم خانه سیاه است فروغم  این روزها دلم میخواهد میشد ببینمش هرچند تمام صحنه ها مدام جلوی چشمم رژه می روند توی خواب دیدم که از پشت کسی  بغلم کرده است احساس اضطراب میکردم که باعث تعجبم بود و همش حس میکردم که اگر برگردم با چیز ترسناکی مواجه میشوم صحنه های فیلم جلوی صورتم بود ترس نگذاشت برگردم اما بیدار که شدم ناگهان احساس کردم آرام شدم  فکری به سرم زد انگار که مدت زیادیست که خواب بودم و ناگهان بیدار شدم ...  حس کردم که غمی سنگین به سینه ام چنگ می زند غمی آرام که بی تابم نمیکند حتی گریه هم نکردم نشستم موسیقی که این روزها دست از سرم برنداشته را گذاشتم و دیدم که یک طرف سرم و چشمی که همان سمت بود به شدت درد میکند باخودم  گفتم سکته کردن یک آدم به همین سادگی ست .

+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 3:51  توسط مون  | 


ماه ترسیده  بود
 و من از حماقت ماه ترسیده بودم
 و تمام طول شب را خواب دیده بودم:
                                                  خاموش و حیرت زده!
 سرت را با موهای پریشان اش .
و مهربانی در لبهایت پنهان بود
و نشسته بودی
                    روی آن صندلی
                    که من هم نشسته بودم
 و اندیشه ام پر شده بود از ماه
 و یادم رفته بود
                     که صورت پیرت را نوازش می کنم
                      که مهربانی درلب هایت پنهان است
 چشم هایت  پر از خواب بود
 پیر به نظر می رسیدی

 من در ماه غرق شده بودم
 من تمام طول شب را غرق شده بودم
 و تو پیر به نظر می رسیدی

 و موهایم
             ماه را که ظالم بود
              که به زیبایی ظالم بود
              که ترسو بود
              که از حماقت خود ترسو بود
                                                        بلند می شدند .
خودم راشناختم
 حتی وقتی موهایم را محکم بسته بودی
                                           خودم را شناختم .
به دشواری تماشایت می کردم
و ماه پژمرده می شد
 وقتی تمام شب
در لب هایت پنهان می شدم
 و از حماقت او خواب می دیدم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 0:26  توسط مون  | 

شب در کنار خالی من دریاست وقتی که می براندم از تن ... و تن تو در دوردست ها ...
در کنار ساحل می روی.. امواج با تو می خروشند در گفتگوی خویش از دریا ..از تاریکی دم غروب ...
دلم گرفت برای خودم ...درهوای خودم ....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:30  توسط مون  |