|
عاشقانه های بی مخاطب
|
که این دل
برای من
دل نشد .*
من آفریدگار توام
با این دست ها
چشم ها
و لب ها
من تو را دنبال می کنم
بسان ماه که زمین را
من به این باورم
که تو در من جاری شدی
بی اینکه به من تعلق داشته باشی
و اکنون به من تعلق داری
بی اینکه در من ..
بر من بارانی باریدن گرفت
از حدود دست های تو بیرون رفتم
و آنگاه تو را دیدم:
حجمی خالی ..
دو چشم روشن
که زیاد دیده ام
بر تو پا گذاشته ام
همه ایستاده اند
دور تا دور من
صدایی می شنوم
از دست هایی
که غمگینانه
هم را می فشارند
با عجله
طوفان حتی مویم را نمی لرزاند
برای سفری مهیا شده ام
بدون اینکه بخواهم
باید روی ماه
فرسنگ ها راه بروم
و حالا بادی می خواهم
و باید بادی بخواهم
از دست های تو
که به بازی بگیرد
موی های من
کجای این یعنی کامل شدن ؟
من از تو گذشته ام
از صحرای تو
که جز تشنگی برایم نیاورده
من تمامم از حرف های تو
ژرف ترين خستگی ها را
تحمل کرده
بتکان
بتکان
تکرار کن
تکرار کن
طوفان در گرفت
دامنی از آن من توان ماندن ندارد .**
با ذهنی
که یک دم از تو خالی نبود
با تکه های کوچک ابر
که حس خداحافظی داشت
با آهنگ دلتنگی
که تنها برای تو نواخته می شد
با آن صندلی
که مرا و تو را به راحتی در خود جای می داد
با باران
که بر من و تو به یکباره می بارید
با آفتاب
که در اولین دقیقه اش گرممان می کرد
با برف
که آتش به جانمان می زد
چه مهربان زمستانی که گذشت
و مرا کنار پنجره تنها گذاشت .* *
آنجا که شک است، باداکه ایمان آورم .
آنجا که نومیدی است، باداکه امید آورم.
آنجا که ظلمات است، باداکه نور آورم .
آنجا که غمناکی است ،باداکه شادمانی آورم .
خداوندا باداکه بیشتر درپی تسلی دادن باشم تا تسلی یافتن
درپی فهمیدن باشم تا فهمیده شدن
درپی دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن .
چه با دادن است که می گیریم
با فراموشی خویشتن است که خویشتن را باز می یابیم
با بخشودن است که بخشایش به کف می آوریم
با مردن است که به زندگی برانگیخته می شویم .