|
عاشقانه های بی مخاطب
|
تمام برگ هایم سوخت
عریان به پاییز می رسم
درخت تکیده و بی برگی
که چشم انتظار بهاری نیست
و خاکستر برگ هایش را هم
باد دزد پاییز می برد .
راستی این که عشق بورزی بورزی بورزی بدون اینکه ذره ای مهر دریافت کنی !عجیب است اگر گاهی
خسته شوی آن قدر که بگویی گور پدر منیت که از بین می رود در پی چیزی که اینقدر احتما ل دریافت
اش کم است ؟این که تمام روز کار کنی کار کنی کار کنی و اصلن به خودت مجال فکر کردن ندهی و بعد
شب با همه ی سکوت تنها کننده اش از راه برسد و یک سر خلع سلاحت کند هجوم آن همه تنهایی .عجیب است که با همه ی خستگی خوابت نبرد فکرهای بدی به سرت بزند ترس بر تو غلبه کند سردت شود احساس ضعف کنی ؟
عجیب است که تحلیل روی چشمانت به گود بنشیند درمانده شوی آن قدر که سپیدی صبح که بزند به جای اینکه سر خوشت کند تمام غم های عالم را توی دلت بریزد و احساس نا توانی کنی ؟
راستی یک کلمه یک جمله مهر آمیز چه کابوس سهمگینی را که به رویا تبدیل نمی کند و چه
نیرویی که نمی دهد....