می خواستم چشم بگردانم ببینم که رفته ای/ تمام برگ های این دفتر سفید سفید بود/ اشک هایم قطره قطره / چتری نداشتم / خیس خیس / از سیاهی چشم / می رفتم که بیفتم /در خیابان سنگفرشی که کودکی ام را با خود می برد / پرسه می زدم هی/ در میان زمین و آسمان /پلکم می پرید/می رفت روی درخت رو به دشت گریه می کرد/ رگبار، بی قرار گرفتن/ ببین/ می لرزم/ مثل همین سپیدی صبح که مردد است/که به شب آغشته است/ که سردش است/ و دل نمی کند انگار/ بوی کوچ می دهد/ بوی کوچه ی خلوتی که داری می روی اش/ به پهنای دل من/ که روی تاریکی پهن کرده خودش را/ غرق می شود/ در این فنجان خالی خاطره/ خاری که دستت را به گل می نشاند/ دیگر به بریدگی این خون/ به نفرت نمی رسد/ موهایت آشفته می شود/ روی حجم بی سر و ته این دست آویزان/ گفته باشم/ درهم شکسته ام /مثل همین لحظه /که می رود که دیگر نباشد/ مثل همین نغمه كه درنسوجم می نشیند ومرا به رعشه می اندازد/ پر سوز تر از همیشه/ توی قهوه خانه مه است/ تمام صندلی ها واژگون شده/ تو هنوز به شهریور تکیه دادی / پاییز به تو زل زده است/ باد هوهو می کند و قطرات اشک را به دفترت می پاشد/ پلک هایت خسته است ...
پ .ن :وقتی خیلی خوشحالی یا خیلی ناراحت چیزی ننویس بگذار شادی و غم در تو ته نشین شود .
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 4:31 توسط مون
|
و لبانت لبانم را نیابد
که نفس هایم بوی تو را بگیرد
و دستانم که تو را به من می برند
و من را به تو
و من گریه هایم را برای تو بخواهم
و نباشی
و نباشم
وسرما روی موهایم تار شود
وقتی سرخی این همه اندوه را نبینی
و نخواهی که ببینی
و اشتیاق پاها یت
که برایم عجیب است
و حرکاتت
که به خیابان می ریزد
و عینکت بیفتد از چشمت
و هی گم شود در شلوغی چشم ها
چشم ها
ومن بترسم که مبادا گم ام کنی.
و عابرانی که دوستشان داری
و دوستت دارند
و دخترانی که دراز قد اند
و من دوستشان ندارم
ومن هنوز خودم را نبخشیده ام
که لبانم لبانت را ....
+
نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 0:42 توسط مون
|
زخم بزن !
بشکن !
آرامم را به هم بریز!
در اندیشه ام رازیست
که با دستان ویران گر تو عریان می شود .
به مخا طب خاص ام : چقدر دوستت دارم وقتی سرت را با آن موهای کم وبیش سپیدت روی
پایم می گذاری . برای من یک خوشبختی آسمانی ست وسعادتی بزرگ
و چنان عمیق است که از درد لبریزم می کند .
+
نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت 23:50 توسط مون
|