|
عاشقانه های بی مخاطب
|
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که "سگ من نبود ".
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد .
ساده است بهره جوئی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس عشقی
اورا به خود وانهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش .
ساده است لغزش های خود را شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من این چنینم
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
" مارگوت بیکل -چیدن سپیده دم "
....
جواد عزیزم
اینکه می گویم به آرامی،اینکه می گویم در سکوت،اینکه می ترسم از هر جنجال و ازدحام و شلوغی برای این است که می خواهم دنیای شخصی ام امن بماند این توقع زیادی ست ؟من هم مثل توام بی قرارم بی تابم عجول و بی صبرم هر چیزی را به تمامی می خواهم شعف خواستن چیزی را دارم که از آن من نخواهد شد با همان شور سودایی تو به زندگی دلبسته ام ولی فهمیده ام که این ها از حوصله ی این جها ن بیرون است و برای کسی مهم نیست که آخر این مغازله چه می شود . فهمیده ام که جهان در فاصله می رود.خسته شده ام ازخواستن خسته شده ام از رفتن از مبارزه کردن و به دنبال چاره ام و آن را در خاموشی یافته ام جواد عزیزم دلم خاموشی می خواهد می خواهم هر آتشی که در من است خاموش شود می خواهم زین پس فقط تماشا کنم فهمیده ام که جز سر سپردن به تماشا چاره ای ندارم می خواهم ببینم و رد شوم درسکوت. فهمیده ام که درشتاب ساکنی که دارم نمی توانم صید این آهوی رم را بیاورم .می خواهم که دیگر چیزی نخواهم. می خواهم زین پس در ساحت خیال قدم بزنم .می خواهم به تاویل خودم بپردازم و به مقام آیینگی برسم می خواهم خودم را در خودم و تنها برای خودم تاویل کنم .جواد عزیزم من قصد نسخه پیچی برای کسی ندارم فقط از حقیقت که اینهمه تلخ و گزنده است گریزانم و دلم مجاز می خواهد و فقط مجاز و آغوش گرم کلمه چرا که تنها اوست که به تمامی کامل است اوست که بار معنایی هر چیزی را دراین وانفسایی که همه چیز معنای خودش را ازدست داده دارد این روزها تنها کلمه است که ایمان مرا بر می انگیزد اینکه می خوانم و می نویسم و خودم را می سپارم به آن آرامم می کند دلم می خواهد بگویم بیایید و مرا با خود ببرید به هر کجا که دلتان می خواهد .جواد عزیزم نمی دانی چقدرپاییز دلتنگم می کند. نوشته های تو دلتنگم می کند. دیدن چهره ی تو با آن لبخند مهربان دلتنگم می کند نمی دانی چقدر دلم یک گریه ی مفصل میخواهد توی بغل تو مثل آن شب توی تهرانسر که گل محمد آواز می خواند و تو مرا توی بغلت گرفتی و من بلند بلند گریه کردم می دانی چه قدر وقت است که بلند گریه نکرده ام می دانی چه قدر وقت است که مرا توی بغلت نگرفته ای خواهر کوچولویت را که حالا دیگر فکر می کنم زیادی بزرگ شده است و کاش نمی شد...
بنواز نی زیبا !......بنواز !
فراموشی
و رخوتی گوارا
و سپهر شناور شادی
بپراکن .
پ.ن:فقط خواستم گفته باشم رگ های من تاب تیغ تو را ندارد .