شب پر است از
دست های تو
موی های من
چشم های تو
چشم های من
...
و چه قدر ماه بر این شب می تابد .
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت 0:52 توسط مون
|
تهیدستِ عشقت می گرداند،سرزمینِ بی باران .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 23:33 توسط مون
|
حرفی به من بزن
آیا کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد
جز درک حس زنده بودن از تو چه می خواهد ؟
حرفی به من بزن
...
"فروغ"
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 0:45 توسط مون
|
تو صدای من را نمی شنوی
و هیچ کس را به انزوای خسته ی من راهی نیست .
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 1:16 توسط مون
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم آذر 1386ساعت 1:48 توسط مون
|
چیزی نمی خواهم
هیچ چیز !
من کنار تو هستم
و گیج
و مرگ همین اطراف پرسه می زند
رخوت گرم و نعشه آور تن من است
که جذبش می کند .
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 0:51 توسط مون
|
.........
.......یقینی نیست به هیچ چیز .....
چیزی درون سینه ام است که شب های سیاه را می بلعد ...تاریکی محض را ..
+
نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 1:0 توسط مون
|
یک دوست دارم !
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 18:38 توسط مون
|