عشق می تواند ما را به دوزخ یا بهشت ببرد ولی همیشه یک جایی می برد . باید آن را پذیرفت، چون اوست که هستی ما را تغذیه می کند ..با ید به دنبال عشق به هرجا رفت، هر جا که باشد حتی اگر ساعت ها ، روزها و هفته ها ناامیدی و اندوه به همراه داشته باشد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 14:23 توسط مون
|
گاهی احساس غمگین خطوط موازی را دارم .
گاهی فکر می کنم دارم از دیوارهای خودم بالا می روم .
گاهی دیوانه می شوم و چشم انداز جهان با من غریبه می شود .
گاهی فکر می کنم اگر کسی کنارم نباشد در شعله های خودم می سوزم.
گاهی چنان سرد می شوم که کلمات همین که در ذهنم نقش می بندند قندیل های سنگینی می شوند بر دیوارهای یک غار .
گاهی آن قدر تورا توی قلبم آب می دهم که درختی می شود و بر من سایه می افکند .
گاهی دلم می خواهد خرس مهربانی در خواب زمستانی اش شریکم کند.
گاهی ...
گاهی دیوانه می شوم
گاهی کلمات قندیل های سنگینی می شوند.
..
+
نوشته شده در شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 19:29 توسط مون
|
در لبه ای می لغزم
هر لحظه بیم ریختنم می رود
نمی دانم چه مرگم است
اگر به اندازه ی یک برگ
فقط یک برگ بزرگ شوم
دیگر نمی ریزی از رویم
تشنه که می شوم آبی
و چه خوب است
و چه دیر تشنگی ام رفع می شود .
...
چه قدر آشفتگی ات به موهایت ربط دارد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 16:26 توسط مون
|
چه خوش آن که انسان روحی جسته باشد تا بتواند در آشوب طوفان در دامانش آرام گیرد .
+
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 16:51 توسط مون
|
برفی که می نشیند و اندوهی که برمی خیزد .
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 12:10 توسط مون
|
مانند برفی بر من باریدی ..بدون اینکه بنشینی
کاش برفی در سرم می بارید و هر اندیشه ای را می پوشاند کاش برفی در من می بارید و آتش جانم را سرد می کرد افسوس سردی این روزها فقط لب هایم را می لرزاند و دلم را سرد می کند.
وقتی تو نباشی با زمستان سرد در پیش رو ،با زمستان قلبم چه کنم ؟
+
نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 2:11 توسط مون
|
کجایی لحن غم انگیز زندگی
با شلیک دیوانه وار غم هایت
می خواهم کنار من باشی
در پناه حزن گرم بازوان من
....
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 15:18 توسط مون
|