|
عاشقانه های بی مخاطب
|
تا دور بعد چه باشم و کجا ؟
باید رد شوم از برابرنگاه ها
بروم در تاریکی ،
بی هیچ و هست ..
تا چه پیش آید و کامل شود آوازهای جهان
در رسوایی این حنجره ...
به نابودی همه ی چیزهای با شکوه
در این غربت بی فرصت
و ماهی که تمام بی قراری من است در شب ،
من سوگوار توام ..
سوگوار این قاب کهنه ی فاصله ..
من را با همین اندوه به خاک بسپارید
که این جا آفتابی نمی تابید
گلی نمی رست
پرنده ای نمی خواند
و دستی به دستی نمی رسید
من را با همین ترانه ی محزون
به خاک بسپارید
که درانحنای قامت من رازی نبود .
بالاپوش تو را می خواهم
حجم سنگین گرمای تن تو
هجوم یادهای دلتنگ زمستانی طولانی
انگار که هیچ وقت نخواهد که تما م شود
انگار که در شمالی ترین نیمکره ی جهان باشی
و روز هایت این قدر کوتاه شوند
که در چشم برهم زدنی گمشان کنی
و دوباره شب بیاید خودش را پهن کند روی پلک هایت
روی دلت
چه قدر سرما توی استخوانهایم بیداد می کند
چه قدر نگرانم
از این طوفان
که میان استخوانهایم به راه افتاده
می ترسم به تو مبتلا شوم
از این همه زمستان
از این همه تو
با لباس هایم
که همه سرما خورده اند
و از یقه های بازشان مدام صدای سرفه می آید .