تبليغاتX
moon
عاشقانه های بی مخاطب
قرمزی این می کافیست که آتشم را تیز کند
حاجتی  به نوشیدن نیست !
عطر لبان تو را می نوشم
که بی کرانگی اش دریا را از یادم  می برد
دهان خا موشِ من را که می بوسی
                                   و قلبم را روشن می کنی ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 2:51  توسط مون  | 


خیال تو در سر من هی با باد می رود وموهایم را پریشان می کند .
خیال تو روی صندلی خالی این اتاق قد می کشد .
خیال تو آن قدر بزرگ می شود که مرا در حسرتش بُکشد .
خیال تو با من هیچ بوسه ای رد و بدل نمی کند .
خیال تو اما بی ملاحظه من را از خودم دور می کند .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386ساعت 21:1  توسط مون  | 

می ترسم بیفتم از چشمان تو، مقابل چشمان بی سر و پایانی که می خواهند تمام هستی ام را در چاک پیراهنم بسوزانند .
این روزها به این فکر میکنم که شاید خواب هایم روی دیوار اتاق کسی
تعبیر می شوند که زودتر از آنکه باید مرده است.. این روزها گاهی این
دیوارها عجیب به من نزدیک می شوند .. این روزها بهار مدام آمدنش را
عقب می اندازد ..

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386ساعت 20:14  توسط مون  | 

موها آدم ها را یک دفعه پیر می کنند !

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 20:48  توسط مون  | 

در حسرت ریزش ممتد باران در این ورطه ی غبار گرفته ی ذهنم هی به پیشانیم چین می دهم و روز به  روز بیشتر در خود فرو می روم این قدر که دیگر هیچ فرصتی برای تماشا  نمی یابم .و حضور چیزی که در تقلای مدام این روزها لحظه به لحظه بیشتر گمش می کنم.به دنبال خیال واهی فانوسی که این انبوهی تیرگی را در یابد و شبیه خودِ خود روشنی باشد ... در سردی این روزها در این گسست و انزوا که با دست  و قلب من  هم آواست  می روم  تا لب هیچ تا این پرتگاه که
در اعماق تیره اش کسی من را مدام می خواند به آوازی بلند :  بیا بیا بیا ...
به چه خلسه ای می تواند بکشاندم  این پرت شدن  ریختن   این ویرانی محض ...

+ نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:50  توسط مون  | 


با اين احساس گم چه کنم
وقتی لای کلمات متلاشی می شود
وقتی زیبا ترین آوازها به زبان مادری ام خوانده نمی شود
تا کی بیرون از ماجرای این بخت آزمایی غمگین
                                                          جدل کنم با دلم
دلم که شراب خواری ست در میخانه ای مه آلود و متروک
چه قدر در حسرت  بارانی باشم که بی دریغ بر سرزمین تنم ببارد بی وقفه
چرا این ملودی غمگین مرا به تو نمی رساند ؟
چرا مغروق این نغمه می شوم و نمی شوم ؟
چرا با من تن به سفر نمی دهی ؟
من از این مرزبندی ها خسته ام 
 و اندام ام بر روی موج های تن تو آرام می گیرد .
چرا با من تن به سفر نمی دهی ؟
مرا در پناه خودت نمی گیری
         در پناه نغمه ی بهشتی ات
         صدای تابناک ات
چرا صاعقه ات به پیکرم نمی زند؟

من دارم فراموش میکنم شیرینی را
من مزه ی یک میوه تلخ جنگلی را می دهم ...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط مون  | 


گر به تو افتدم نظر چهره به چهره، رو به رو .....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 16:40  توسط مون