|
عاشقانه های بی مخاطب
|
می ترسم بیفتم از چشمان تو، مقابل چشمان بی سر و پایانی که می خواهند تمام هستی ام را در چاک پیراهنم بسوزانند .
این روزها به این فکر میکنم که شاید خواب هایم روی دیوار اتاق کسی
تعبیر می شوند که زودتر از آنکه باید مرده است.. این روزها گاهی این
دیوارها عجیب به من نزدیک می شوند .. این روزها بهار مدام آمدنش را
عقب می اندازد ..
در حسرت ریزش ممتد باران در این ورطه ی غبار گرفته ی ذهنم هی به پیشانیم چین می دهم و روز به روز بیشتر در خود فرو می روم این قدر که دیگر هیچ فرصتی برای تماشا نمی یابم .و حضور چیزی که در تقلای مدام این روزها لحظه به لحظه بیشتر گمش می کنم.به دنبال خیال واهی فانوسی که این انبوهی تیرگی را در یابد و شبیه خودِ خود روشنی باشد ... در سردی این روزها در این گسست و انزوا که با دست و قلب من هم آواست می روم تا لب هیچ تا این پرتگاه که
در اعماق تیره اش کسی من را مدام می خواند به آوازی بلند : بیا بیا بیا ...
به چه خلسه ای می تواند بکشاندم این پرت شدن ریختن این ویرانی محض ...
با اين احساس گم چه کنم
وقتی لای کلمات متلاشی می شود
وقتی زیبا ترین آوازها به زبان مادری ام خوانده نمی شود
تا کی بیرون از ماجرای این بخت آزمایی غمگین
جدل کنم با دلم
دلم که شراب خواری ست در میخانه ای مه آلود و متروک
چه قدر در حسرت بارانی باشم که بی دریغ بر سرزمین تنم ببارد بی وقفه
چرا این ملودی غمگین مرا به تو نمی رساند ؟
چرا مغروق این نغمه می شوم و نمی شوم ؟
چرا با من تن به سفر نمی دهی ؟
من از این مرزبندی ها خسته ام
و اندام ام بر روی موج های تن تو آرام می گیرد .
چرا با من تن به سفر نمی دهی ؟
مرا در پناه خودت نمی گیری
در پناه نغمه ی بهشتی ات
صدای تابناک ات
چرا صاعقه ات به پیکرم نمی زند؟
من دارم فراموش میکنم شیرینی را
من مزه ی یک میوه تلخ جنگلی را می دهم ...