فکرش را بکن وقتی همه ی دندان هایت تا بیست وهشت سالگی حتی شیری بماند و تو فکرکنی که دندان عقل ات که دربیاید همه ی کارها رو به راه می شود و هی کارهای بچگی ات را کش بدهی و توی رختخوابت غلت بزنی و هی پتو را بزنی کنارو بشینی و سرت را بگیری توی دستت و فکر کنی که همه ی این ها یعنی یکی بیاید.. یکی بیاید .. یکی بیاید .. یکی بیاید و یک کاری بخواهد که تو برایش بکنی ..
خوب که فکر میکنم می بینم من همیشه برای چیزهای احمقانه و کوچک خودم را جریمه های بزرگ کرده ام و جدول ضرب یاد گرفتن برایم مساوی شد با همه ی شب های بچگی را از یاد بردن ..شب های بچگی گاهی آن قدر دلگیر بوده اند که تعمد داشته باشی که فراموش کنی ..
چه قدر دلم یک باغچه ی مثلثی می خواهد برای خودم که دور تا دورش را درخت انار بکارم .من همیشه فکر کرده ام که اگرروزی مُردم بگویم که من شب ها ازتاریکی می ترسم و درخت انار با انارهای کوچک و سرخش برایم مثل یک فانوس است که دلم را روشن می کند . چه قدر از ترس هایم می ترسم چه قدر فکر می کنم اگر کسی بیاید که این خیابان را که من صد با رتا آخر رفته ام و هیچ وقت کسی نبوده است همراهی ام کند من تمام ترسهایم می ریزد و دیگرنمی ترسم که بمیرم یا حتی زندگی کنم .
دلم می خواهد یک کمی با هم درد دل کنیم.. دلم می خواهد یک کمی با هم درد دل کنیم اما من سالهاست که لام تا کام حرف نزده ام و مدام خاطره ها را از توی ذهنم جارو کرده ام خاطره های من از جنس برگ های خشک پاییزند خاطره های من تنها وقتی زیر پا له می شوند موسیقی خوبی دارند ..خاطره های من ..
من خوب حرف نمیزنم من هیچ وقت نتوانستم خوب حرف بزنم من درحرف زدن سستی آدم هایی را دارم که عاشق هم هستند و بعد از مدت ها به هم می رسند همان رخوت تن آسایی که در سکوت دچارش می شوند هما ن به هم پیوستن که به کلمه کمتر نیاز دارد همان حسی که فکر می کنی که به کلام که در می آید لوث می شود.. سبک می شود..
این روزها گربه ها دنبال یک جایی می گردند که نرم و تاریک باشد. این روزها دیگر خودکارهای لامپ دار بامزه ی عجیب برای هیچ کس معنایی ندارند.. این روزها آرزوهای من که ازبچگی عادت داشتم یادداشت کنمشان به نظرم زیادی غیر امروزی هستند .. این روزها من دلم می خواهد یک شب با چشم های تو بخوابم .با چشم های تو خواب ببینم ..با چشم های تو بیدار شوم .. و با تو صبحانه بخورم ....گاهی فکر میکنم که یک فنجان قهوه که با تو در صبح بنوشم دلم را آن قدر گرم می کند که سردی روزها ی گذشته را از یادم ببرد .. اما نمی دانم چرا صبح ها این قدر با من سنگدلند و هیچ صبحانه ای با من به هم نمی رسد .
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 22:20 توسط مون
|
این آتش روز به روز دارد به خاکسترش نزدیک تر می شود .بیهوده این همه بالا و پایین می روی فقط کافیست آرام زیر این آفتاب دراز بکشی و باور کنی که قشنگ می سوزاند .تو نمی فهمی که این گلها فقط زیر این نور باز میشوند.. تو نمی فهمی ...تو نمی فهمی که لحظه های عریانی چه قدر لجام گسیخته اند.تو نمی فهمی که لحظه های فر اموشی و رهایی و غرق شدگی در هم شکستنی ترین لحظاتند .
بی اینکه دردی داشته باشی به باغچه ای تبدیل میشوی که سالهاست بارانی به خود ندیده ا ست .
بی اینکه دردی داشته با شی عصیان غمگینی تو ر ا از درون میکاهد و ریشه هایت را متزلزل می کند.
بی اینکه دردی داشته باشی چیزی ورای زندگی ات به تو چنگ میزند ،ناله میکند و تو را به سمت دیگری هل می دهد: به سمت بی بازگشتی که تاب تو را ندارد... تو را نمی خواهد ..کابوسی که بیداری ندارد ..
همین که می خواهم از خودم رها شوم دلتنگی برایم مفهوم پایان ناپذیر بی ربطی میشود چیزی که هیچ وقت دست از سرم برنمیدارد و چنان درمن می پیچد قوی تر از بوی بچگی ام بویی مثل بوی شیر بوی مهربان شیر مادر که من هیچ وقت ندانستم چرا نخواستمش و چه قدر این روزهایم همان بو را میدهد و دیگر مهربان نیست . غریبه و بی تفاوت است .
باور کن که دیگر این دل را نمی خواهم که ببندمش برکسی یا چیزی ..باورکن .. باورکن ! چرا که من به ایمان نداشته ام کمتر قسم خورده ام .
+
نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 1:22 توسط مون
|