شب در کنار خالی من دریاست وقتی که می براندم از تن ... و تن تو در دوردست ها ...
در کنار ساحل می روی.. امواج با تو می خروشند در گفتگوی خویش از دریا ..از تاریکی دم غروب ...
دلم گرفت برای خودم ...درهوای خودم ....
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 2:30 توسط مون
|
چراغی در خانه نیست
و شب جیرجیرکی ست که نمی خواند .
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:55 توسط مون
|
مرگ زندگی در روان جهان است.. ماهیتی بیرون از گمان ها و شاید میزان همین باشد عدالتی که از دریچه های گم می آید و تمام عمر در پی اش هستیم .
+
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 23:16 توسط مون
|
مرغ شب در اندوه بال هایش و صدای خسته اش از دور می آید .باید بروم در تاریکی زمستان های رفته را به خاطر بیاورم تا کسی زوال من را نبیند ..
+
نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 16:31 توسط مون
|