تبليغاتX
moon
عاشقانه های بی مخاطب

گاهی فکر می کنی که رهایت کرده اند.. فکر می کنی که تنهایی .. آن هم به بدترین شکلی که می تواند وجود داشته باشد( از لحاظ اخلاقی )..  فکر می کنی که دنیا بد ساخته شده است ..فکر می کنی که همه قصد دارند رنجت دهند..فکر می کنی که فراموش شدی ..فکر می کنی که دل کسی با تو نیست و همه ی این فکر ها  هاله ی منفی و سنگینی در اطرافت ایجاد می کند..این فکر ها انرژی برمی شود... آن قدر انرژی بر که نتوانی هاله را کنار بزنی و به راحتی نفس بکشی.. این فکر ها باعث می شود تمام انرژی ات که خیلی هم کم شده فقط در جهت تخریب ات به کار گرفته شود.. در این طور مواقع چیزی که التیام بخش است فقط و فقط می تواند یک تلنگرکوچک باشد که از درون تکانت دهد.. چیزی به سادگی یک جمله..  چیزی که برای تو حکم یک هدیه ی آسمانی را پیدا می کند  و بزرگ است و مهم است.. آن قدر که می تواند تو را بسازد ..و درآن لحظه سازنده تر از آن به نظرت و جود ندارد..
می خواهم بگویم همه چیز در ذهن ما اتفاق می افتد.. اینکه  تو در ذهنت این باور را داشته باشی که کسانی که دوستشان داری می توانند با هم خوش حال باشند و در عین حال تو هم فراموش نشوی.. اینکه تو از خوشی دیگران شاد شوی و این قدرخودخواه نباشی که برای دیگران حقی قائل نشوی.. اینکه مهربانی و عشق و لحظه های خوب و چیزهای خوب را برای همه بخواهی .. 
ما همه ی آن چیزی هستیم که در ذهن مان می گذرد و باید که ذهن مان را زیبا کنیم ..  آن قدر که بتوان درختی را در آن نشاند  با میوه های دوستی ، مهر، نیک خواهی و دیگر خواهی که شیرین ترین میو ه هایی ست که می شود  یافت و با آن ها  تلخی زندگی را زایل کرد ..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 12:20  توسط مون  | 


به نبودنتان عادت می کنم از بس پیاده رو ها شلوغند..به نبودنتان روی صندلی خالی این اتاق ..به نبودنتان گوشه ی این لوکیشن که گریه هایم را می ریختم آن جا ...دیگر صدای چه کسی می تواند من را به حرف زدن از خودم وادارد ..دیگر حوصله ی من زیر فواره ی صبر چه کسی خنک می شود.. دیگر وسط کدام دیالوگ این گل هایی که افتاده روی قالی گل های من می شوند ..به نبودنتان عادت می کنم ... به نبودن این صدای آبی ..به نبودن این مهربانی موازی آرام .. به نبودن این خیال روشن که روی  چهره ام می نشست و به چشمانم درخشش خاصی می داد.. به نبودن این تقوای بی ملاحظه که من را به حلقه ی صبر هدایت می کرد..
 به نبودنتان ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:26  توسط مون  | 


تابستان زرد است وقتی گندم زار از تو می گوید... وقتی در انتهای شبی غمگین انگشتت مدام به سمت چیزی نشانه می رود تا  میوه های نوبر را لمس  نکند.. وقتی شاخه های این شب دوردست تر از آن می شود  که بتوانی مثل یک سیب  از حوصله ی درختی اش بیفتی .. تابستان زرد است و زرد می تواند رنگ متفاوتی باشد ..گندم زار می تواند از گندم زاری استعفا دهد..  کمی عصر به من بدهید.. کمی راه شیری ..کمی ماه که بتابد بر گندم زار روبروی اتاقم ...

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 1:22  توسط مون  | 

پیوسته با چهره ام مهربانی
به سان نور که با چهره ام پیوسته
...
+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:1  توسط مون  |