|
عاشقانه های بی مخاطب
|
در ابروي تو، اخمي نبود
وقتي كه وقت هاي من همه در فاصله مي گريخت
وقتي كه جهان ، اخم بزرگ و گنده اي بود
كه با هيچ ترفندي باز نمي شد .
درچشم هاي تو، روشني به وفور بود
وقتي كه در پس پلك هاي بسته ي من
چيزي نبود جز گوري سياه
در دست هاي تو، نوسان گيج كننده ي آرامش بخشي بود
وقتي كه تقدير من
در كابوس هاي مدور سرگردان نفس مي زد .
در صداي تو، رسالت آوازهاي نخستين بود
ترانه هايي از جان
فضايي ترين و غمگين ترين ملودي ها
شادترين موسيقي ها
بهشتي ترين نغمه ها
وقتي كه تمام صداها تا به من مي رسيد
خطي به سوزن برصفحه مي خراشيد .
در لب هاي تو ، مهرباني پنهان بود
وقتي لب هاي من مي توانست كساني را ببوسد
كه غم در حوصله شان نيست
كه ترانه ندارند
و مهرباني برايشان مثل خرگوشي در كلاه جهان گم مي شود
حالا ديگر براي من شعبده ي هيچ كس زيبا نيست
و من روي همين اندوه مورب
مثل مسافري با چمداني دردست
به مسافرخانه اي مي روم
كه ديوارهايش
تنها ياد كسي را دارند
كه فقط يك بار از آن جا گذشت .
چه قدر بعضی وقت ها فکر می کنم خوبی.. چه قدر بعضی وقت ها واقعن خوبی.. چه قدر تنهایی... چه قدر تنهاییم و چه قدر خودمان را بیشتر از هم دوست داریم.
من از درخت های خیالی ِ باغ ِ خودم هم که این قدر بلند است، گاهی بالا رفته ام تا بلکه ستاره ی نداشته ام را توی آسمان دور وسیاه شب ببینم و ساعت دو هم که بشود باز خوابم نمی برد و هی غلت می زنم و با تمام بلاهتم نمی توانم دست کم گاهی الکی برای خودم خوش باشم و به دلتنگی هایم و تنهایی ام که درست از جنس تنهایی و دلتنگی بقیه است بلند بلند بخندم. خیلی که هنر کنم به خودم بگویم: "خفه شو وگرنه بیشتر ازت متنفر می شم" و بعد انگار که چیزی توی مویرگ هایم شروع به راه رفتن کند، تمام بدنم از ارتعاشی عصبی بلرزد ..
من بارها در طول شب از خیابان هایی که توی طول روز بی توجه پشت سر گذاشته ام، می گذرم و احساس می کنم که همه چیز در حال گذشتن است، حتی خود خیابان با درخت های دوطرفش و کافی ست سرم را برگردانم تا درست پس از گذشتنم محو شود . انگار که اصلن خیابانی نبوده .. همه چیز همین طور نصفه و نیمه رها می شود و من هر کاری می کنم نمی توانم برگردم به سمتی که میهمانی بزرگی ست و میهمان هایش هیچ وقت آرزوی پرسه توی خیابان های شب را نداشته اند و صدای خنده شان دلم را از حسرتی مدام لبریز می کند..چه قدر دوست دارم زمان را نفی کنم، وقتی که یادم می آید، تمام تنم قرار است در اثر گذشتنش کم رنگ ترو کم رنگ تر شود و ناگهان به خود بیایم و ببینم که مهمانی تمام شده و همه رفته اند و دیگر خبری ازصدای خنده نیست . واقعن کسی نیست که به دنبال من بگردد ؟در پی من باشد و من را که دارم دور می شوم، لحظه به لحظه دور و دورتر ..بگیرد و ببرد با خودش به مزارع گندم، به باغ های انگور ،ببرد بنشاند کنار خودش و بگوید که کابوس های شب های خستگی چیزی نیست به جز گرد و غباری که با کمترین بارانی شسته می شود؟
چرا زمان دلش می خواهد مارا ببلعد؟ خودش را ببلعد؟ تنهایمان کند توی تاریکی های شکم گنده اش ؟چرا هر چه دنیا کهن سال تر می شود عاقل تر نمی شود ؟ از موهای سفیدش شرمش نمی شود ؟فراموش کاری اش قابل درک است خب ! چرا چشم های من با همه ی نگا ه های فراوانش من را به جاهای بهتری ،به مناظر زیباتری نمی برد ؟ که من خسته شدم از دیدن این پنجره ی تکراری ، این سکوت، این نفس های ممتد به آه تبدیل شده ..کاش میشد از تنم ، از تنهایی ام فاصله بگیرم ..کاش می شد برف ببارد و خیابان های بی برگشت را سفید کند.. کاش میشد دست کم ردی بر جا گذاشت و توی منظره ای بود که دیده شود ..
در این زندگی از همه چیز می توان چشم پوشید ـ چشم پوشیدن فریبنده ترین طریقه ی از دست دادن است ـ همه چیز مگر یک چیز : فقط یک چیز در زندگی به حساب می آید ، و آن نشاط است ، هیچ وقت اجازه نده کسی آن را از تو بگیرد.
" دیوانه وار ـ کریستيان بوبن"