هيچ كس تنهاتر از كسي نيست .
+
نوشته شده در شنبه بیستم مهر 1387ساعت 23:32 توسط مون
|
.... روزها گذشت تا يك روز ، كسي آمد كه با ديگران فرق داشت .
قطعه ي گم شده پرسيد :" از من چه مي خواهيد ؟"
- هيچ
- به من چه احتياجي داريد ؟
- هيچ
قطعه ي گم شده باز پرسيد: " شما كي هستيد ؟ "
دايره ي بزرگ گفت : " من دايره ي بزرگم ."
قطعه ي گم شده گفت : " به گمانم شما همان كسي باشيد كه مدت هاست در انتظارش هستم . شايد من قطعه ي گم شده ي شما باشم ."
دايره ي بزرگ با مهرباني گفت : " اما من قطعه اي گم نكرده ام و جايي براي جور در آمدن تو ندارم ."
قطعه ي گم شده گفت : " حيف ! خيلي بد شد .چه قدر دلم مي خواست با شما قل بخورم ..."
دايره ي بزرگ گفت : " تو نمي تواني با من قل بخوري . ولي شايد خودت بتواني تنهايي قل بخوري و همراه من بيايي ."
- به تنهايي ؟
نه ، قطعه ي گم شده كه نمي تواند تنهايي قل بخورد .
دايره ي بزرگ پرسيد : " تا به حال امتحان كرده اي ؟ "
قطعه ي گم شده گفت : " آخر ، من گوشه هاي تيزي دارم . شكل من به درد قل خوردن نمي خورد . "
دايره ي بزرگ نگاه مهربانش را به قطعه ي گم شده دوخت و گفت : "
گوشه ها ساييده مي شوند و شكل ها تغيير مي كنند . خب من بايد بروم . خداحافظ ! شايد روزي به همديگر برسيم ... "
و قل خورد و رفت .*
......
* آشنايي قطعه ي گم شده با دايره ي بزرگ - شل سيلور استاين
+
نوشته شده در جمعه دوازدهم مهر 1387ساعت 21:57 توسط مون
|
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم مهر 1387ساعت 2:0 توسط مون
|
در قدم هاي من راهي ست كه به باغي خلوت مي رود ؛ باغي كه خزان ِ برگ و مرگ چهره اش را به غمگين ترين شكل ِ ممكن آراسته است . من از شاخه هاي عريان درخت هايش بالا مي روم و مي تركد بغضم از پشت پلك هاي خاكستري اين باغ پاييزي . در اين باغ ، تمام ِ قرارهاي من است كه مي سوزد ، تمام ِ اشك هاي من است كه از شرم روزهاي رفته ، بر لحظه هاي مانده مي بارد .. چه قدر اين روزها كه اين همه انتظارشان را كشيدم بي ملاحظه مي گذرند ...
+
نوشته شده در سه شنبه دوم مهر 1387ساعت 1:45 توسط مون
|
در آتشي كه خزان دارد و برگ ها را مي سوزاند و دلم را سرد مي كند؛ نشسته ام و از پنجره به بيرون نگاه مي كنم . منظره دلكش نيست و پرندگان در اين عصر به سمتي كه غروب است پرواز مي كنند...
+
نوشته شده در دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 20:47 توسط مون
|