تبليغاتX
moon
عاشقانه های بی مخاطب
مي آيي از تمام زمين
                            - سبز -
و دست هاي تو با شاخه هاي روشن شادی
هيچ از سرور و سوگ نمي گويم
تنها كنار اين همه تاريك،
در بازوان تو مي گريم..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 0:17  توسط مون  | 

تنهايي فاجعه اي مي شود بر اندام من؛ وقتي هيچ جاده اي از آغوش من آغاز نمي شود و نبض هيچ كس در هواي من نمي زند و و هيچ كس نيست كه روزهاي سرد و ابري پاييز با لبخندي مهربان بگويد : سلام ..چه خوب كه دوباره تو را مي بينم ..

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 20:23  توسط مون  | 

به حالتي كه ماه كامل دارد و بعد از باران به پاكيزه ترين شكل ممكن مي تابد؛ به همان فراهمي كه شب را ژرف تر مي كند و من را دچار اين رخوت عظيم ؛ جبروت ابروي تو را مي گويم كه انگشت هاي دلتنگ من فقط قادرند به سمت اش اشاره كنند .. به سمت آن كه مايل و كامل است و در انتهايي ترين نقطه ي خيالم لم داده است..
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 1:25  توسط مون  | 

باران گرفته است و نمی بارد ، نزدیک چشم من !

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:49  توسط مون  | 


تكه تكه هاي تن من است
كه چهل تيكه درست مي كني براي روي تخت خوابت
تا شب ها خوابٍ بد نبيني.

قطعه قطعه هاي ناخن من است
كه مي ريزي در باغچه
تا باز هم برايت اتفاق هاي خوب بيفتد .

اين قدر باعث خوش بختي ات بوده ام، نعل اسب مي بيني ام !

به خدا نگرانم بميرم
و تو يادت برود بزرگ شوي
حالا باز هم بگو روز تولدم را خودم انتخاب مي كنم .

حالا باز هم يادت رفت
                     بلند بلند حرف نزني
                     بلند بلند نخندي
حتي آن قدر بالغ نشده اي كه شمارش بوسه هات را رها كني !
...

مي ترسم
مي ترسم بميرم و تو يادت برود بزرگ شوي
                          يادت برود عاشق شوي ..
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت 0:4  توسط مون  |