گاهي احساس غمگين خطوط موازي را دارم .. گاهي فكر مي كنم دارم از ديوارهاي خودم بالا مي روم .. گاهي ديوانه مي شوم و چشم انداز جهان با من غريبه مي شود .. گاهي فكر مي كنم اگر كسي كنارم نباشد در شعله هاي خودم مي سوزم..گاهي چنان سرد مي شوم كه كلمات همين كه در ذهنم نقش مي بندند،قنديل هاي سنگيني مي شوند بر ديوارهاي يك غار .. گاهي آن قدر تو را توي قلبم آب مي دهم كه درختي مي شود و بر من سايه مي افكند .. گاهي دلم مي خواهد خرس مهرباني در خواب زمستاني اش شريك ام كند.. گاهي.....گاهي ديوانه مي شوم .. گاهي كلمات قنديل هاي سنگيني مي شوند ..
پ.ن : دوست داشتم دوباره بذارم ش اين جا
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:42 توسط مون
|
اين خطوط كج و معوج من، اگر بپذيريم كه شعر است؛ فهميدم كه زبان رسانه نيست . از ديشب سعي كردم كه چيزي بنويسم در اين
خصوص . چون دلم مي خواست كه در اين حركت سهم كوچكي داشته باشم و چون هيچ چيز برايم ناگوار تر و دردناك تر از ظلم و اجحافي كه در حق بچه ها مي شود نيست، جوري كه هميشه وقتي حرف شان مي شود دلم از تلخي پر مي شود ..و چون گاهي آدم عجيب دلش مي خواهد همراهي كند .به هر حال ديدم كه خيلي فقيرم در مقوله ي كلام..اما با همه ي فقرم دلم خواست در اين مورد بنويسم. چون فكر مي كنم كه تمرين بايد از يك جايي شروع و جدي شود ... در دنياي امروز كه انسان ها بيشتر از آن كه اكسيژن مصرف كنند ،تصوير مصرف مي كنند؛ چنين تصاويري از دختر بچه هايي كه همانند زنان بزك شده اند ، واقعن مي تواند فاجعه باشد . تاثير رواني كه چنين تصاويري برجاي مي گذارد شايد بشود به جرات گفت يكي از دلايل همان آمار و اخباري ست كه در مورد كودك آزاري ها و پايين آمدن سن فحشا مي خوانيم . فاجعه اي كه ديگر اجازه نمي دهد كه براي خودت آرام ،در ساحت خيال قدم بزني و ناگهان وقتي عميق به عواقب اش فكر كني پرت مي شوي وسط مهلكه اي كه قربانيان كوچكش قبل از قرباني شدن به طرز غم انگيزي آراسته شده اند ..در سرزميني كه ما در آن زندگي مي كنيم با همه ي معضلات ريز و درشت اش گاهي مسائلي تا اين اندازه پر اهميت از برابر ديده گان عادت زده ي ما به سادگي رد مي شوند؛حالا كه
چشمي تيز بين و نگاهي دقيق ما را به باز بيني توجه داده است كاش بشود كه صدايش به گوش كساني كه قدرتي دارند و كاري از دستشان بر مي آيد برسد و اين حركت سرانجام روشن و خيري داشته باشد .
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387ساعت 17:42 توسط مون
|
به شكوه مندي روزهايي كه در كنار تو گذشت ، به باراني كه بر من بي دريغ باريد ، به زماني كه بر روي رگ هاي من زانو زد ، و به تمام آوازهايي كه تنها براي تو خوانده شد ؛ من با تمام تجربه هاي بي شكل ام عجيب شبيه خودم هستم ..شبيه خودم بي ملاحظه ..شبيه خودم آرام ..شبيه خودم مطرود ..باور كن مي توانستم اولين كسي باشم كه تن به سفر داد ،چمدان را بست و مسافر شد ؛ همان طور رها و بدون هيچ وابستگي حتي . باور كن كه مي توانم ديگر هيچ گاه به زبان مادري ام حرف نزنم و اين دليجان قديمي و كجاوه ي غبار گرفته ي زندگي ام را توي يك دره بيندازم ؛ با صداي دل خراش اش متلاشي شوم و افسوس هيچ جشن عيد و رقص سرخ پوستي و موسيقي شادي را هم نخورم. باور كن كه مي توانم بيرون از هر ماجرا و تجربه و ياد و باور، بقيه ي عمرم را در خواب هايي بگذرانم كه از بسيار وقت ها پيش ،من را به خود مي خوانند.. باور كن ..
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آذر 1387ساعت 21:15 توسط مون
|
من خسته ام ..حالا اين فصل ها هي بيايند و بروند و تمام آوازهاي شان را روي دست هاي من كوك بزنند ؛ ديگر چه فرقي مي كند وقتي كه شادي ، شادي كه مي تواند هر دختري را با رنگين كماني روي سرش زيبا كند هميشه سرم را از هر هاله اي خالي گذاشت و به من مدام حس كسي را داد كه چيز مهمي را از كف داده باشد به سادگي و براي هيچ و پوچ .. من خسته ام و خطوط صورتم و لحنم كه مي توانست خيال جهان را به بوي تو بياميزد ديگر مشخص نيست ؛ خستگي آدم را كم رنگ مي كند .. خستگي ديگر امان ات نمي دهد كه باز هم بروي به دنبال لحظه ي گم كرده ات،كه تمام لحظه هاي زندگي ات را براي يافتن اش زير پا گذاشتي .... مي خواهم مدتي در اين غروب بايستم .. دراين درگاه .. در اين ايوان كهنه .. در اين قاب كهنه .. با لب هايي كه مدام از فاصله سنگين تر مي شود و مي لرزد ؛ انگاري كه زمستان سرد پيش رو را با تمام وجود درك كرده باشد ..
مي خواهم روبروي همين ماه ؛ ماه ي كه بي قراري عالم است و دل از همه ي عاشقان جهان مي برد بايستم و خودم را به آن بسوزانم و فكر كنم كه جهان مي تواند در شبي كه اين قدر احساس خستگي مي كني هم به بي رحمانه ترين شكل ممكن زيبا باشد ...
+
نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 20:18 توسط مون
|