زنجير بر سينه ي ماه
و دايره اي از ابر
و آستيني خيس
و كناري خالي ..
به همين سادگي برگزار مي شود .
از مكث هاي بي دليلام مي گويم
از لحظه هاي در خويش و بي خويشيام
از برفي كه در صداي توست و نمي بارد
از اين همه درخت هاي بلند كه اين آشيان خالي از جفت را محاصره كرده اند
و از مرارتي كه به دل ناگفته مي ماند ..
پ.ن : تذكرات دوست خوبام
شهاب رو در نوشتن اين شعر لحاظ كردم و خيلي هم از توجهاش ممنونم .
+
نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 19:36 توسط مون
|