تبليغاتX
moon
عاشقانه های بی مخاطب
 گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمی‏ماند..

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 21:7  توسط مون 


باروت می وزید
دستان باد در هوس شاخه می شکست
دستان باد ..
آن سان که برگ می لرزید
در کوچه های ما
تابوت می وزید..

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 16:47  توسط مون  | 


اگر قرار بود در مورد هر چیزی بنویسم برایم راحت تر بود از نوشتن در مورد دوست خوبم هادی که امروز سال روز تولدش است و مدام با خودم فکر می کنم چه طور می توانم به کسی که این قدر وجودش مغتنم است  و محبتش بی دریغ، نشان بدهم که قدردان دوستی اش هستم و هر چه بیشتر فکر می کنم بیشتر احساس ناتوانی می کنم.  و فقط می توانم همین قدر بگویم که داشتن چنین دوست نازنین و فرهیخته ای برایم بسیار باعث افتخار و خوش بختی ست و همه ی چیزهای خوبی که در دنیا وجود دارد را از صمیم قلب برایشان آرزو می کنم و راستش به نظرم باید این روز را نه تنها به ایشان بلکه به خودم و بقیه ی دوستان شان تبریک بگویم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 16:24  توسط مون 

سیب از حوصله ی درخت می افتد .

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 0:0  توسط مون  | 

وقتی غرور خسته ی گنجشک
با قار قار کنار بیاید ..
وقتی بهار بیاید .
وقتی نشسته باشی و آن گاه
در کوچه های مه گرفته و ابری
باران بهانه بگیرد
وقتی بهار بیاید
وقتی بها...
بغضی گرفته راه گلو را
بگذار
بگذار
بگذار بیاید ..

+ نوشته شده در  جمعه یکم خرداد 1388ساعت 12:34  توسط مون